X
تبلیغات
الـــــــی جـــــــــــــــــــــــــون

الـــــــی جـــــــــــــــــــــــــون

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت وخواری پی شبنم نمیگردم

یه وقتایی بغض گلوم رامیگیره ومیخوام گریه کنم؛اماپیش خودم 

میگم چه فایده ای داره؟قورتش میدموسعی میکنم به یه کاری 

مشغول بشم،اونوقت که حس میکنم قطره های اشک ازگوشه

 های چشمم سرازیرشده،وصورتم راخیس کرده.

آخه اوناتحملشون مث من نیست؛وقتی توچشمم سنگینی میکنن

زودسرازیرمیشن؛سعی میکنم زودپاکشون کنم ونزارم کسی متوجه

 بشه،اماانگارحالاتحمل منم اندازه اوناشده ومیزنم زیرگریه.....

خودموتوی آینه میبینم وازاینکه چشمام قرمزشده دلم

برای خودم میسوزه...اونوقت بیشترگریه میکنم،بعدش هیچ کسی

نیست که بهم بگه چراناراحتی....اونوقت بازم دلم میسوزه...اصلاگریه

کردن من چه اهمیتی داره هاااااان؟؟؟؟؟؟؟ همه سرگرم کارخودشونن،

میدونی توی این دنیاهمه به خودشون فک میکنن؛دل های آدماانقد

کوچیک شده که هیچ کسی توش جانمیشه،اما.....

دل منم کوچیکه ولی به اندازه همه آدماتوش جاپیدامیشه...

به انداره همه اونایی که چشم دیدن خوش حالیم وندارن،کاش منم مث

بقیه بودم سنگه سنگ،اونوقت هیچ وقت گریه نمیکردمودلم برای خودم

 نمیسوخت......

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط عاشق خدا|

عزیزم خوش به حال تو

که ازتمام دنیافقط سرگرم خوش حالی

بدون هیچ غم بدون درد بدون پریشانی

 

(جهت مشاهده ی ادامه ی متن به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1392ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

 

من خیانت نکردم

توکه جای خالی دادی

اوبغلم کردزمین نخورم

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...

میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!

اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی

چقـــدر کم توقع شده ام ….

نه آغوشت را می خواهـــم ،

نه یک بوســـه

نه حتـــی بودنت را …

همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…

مرا به آرامش می رسانــد

حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

به نام آفریننده آسمان آبی

گاهی وقتابی دلیل خوش حالی وگاهی وقتانمیدونی به چه دلیل ناراحت

گاهی وقتافکرشونمیکنی ومیشه گاهی وقتا نمیشه که نمیشه

شده تاحالااحساس کنی یه چیزی کم داری یا به یه چیزی احتیاج داری

که شایدبهش احتیاج نداری!

شایدم احتیاج داری وخودت خبرنداری

برات مثل یه قانون تعریف نشده ست.

بعضی وقتادلت میخوادبه خودت کمک کنی امامیبینی بی فایده ست.

بعضی وقتاهم ازخودت بدت میادومیبینی خیلی ضعیفی!

بعدسردرگم میشی ودلت میخوادیه کسی کمکت کنه اما....

هیچ کسی بهت کمک نمیکنه!

بعضی هانصیحتت میکنن،بعضی هاسرزنش،

بقیه هم حرفای خودتوبه خودت تحویل میدن!

میدونیــــــــ...اووووم...شاید...

 شایدلازم باشه بری بالای یه بلندی یه جایی که

پرازدرخت باشه اکسیژن روبدی داخل ریه هات و

یه تابلوی عبورممنوع بزنی جلوی مغزت وبگی؛

لطفأ مزاحم نشید

حتی شمادوست عـــزیـــز

اونوقت آروم سوت بزنی !

بعدش میبینی دنیااون قدراهم که فک میکنید

سخت نیست

حتی برای شمادوست عـــــــزیـــــز*

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

ســــــــــلامـــــــ

حال شما؟

بالاخره برگشتم

امابایه عذرخواهی بابت این مدت که نبودم وجواب کامنت هایی که ندادم.

راستش کلی مطلب نوشته بودم واتفاقاتی که این مدت افتاده اما....

داداش گلم صفحشوبست ومنم دیگه حوصله نوشتن ندارم

فقط بگم که تواین مدت که نبودم اتفاقای خوب زیادی برام افتاد

مث پیشرفت زیادی که امسال تودرسم داشتم وگرفتن جایزه ازخانواده و

مدرسه

پیداکردن دوستای خوب زیادوواردشدن توی یه دنیای جدید.

راستی بایدبگم ازرشته ای که انتخاب کردم هم راضیم وامیدوارم باکمک

خدابه جایی که میخوام برسم

آنچه هسـ ـ ـ ـتی هدیه ی خدابه توست

وآنچه میـ ـ ـشوی هدیه ی توبه خداست

دوستون دارم بابای

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

سلام

یکی ازدوستان برای من بااسم(یه دوست)پیغام گذاشته بودند.

نمیدونم چراخودشونومعرفی نکردن.

اگه میشه اسمتون بنویسید.ممنون میشم.

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

سلامتيه اون پسري که...

10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...

 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....

 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!

باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط عاشق خدا| |

سهلاااااااااااامـــــــــ

الــ ـ ـهــ ــ ـ ـه خانومـــــ اومدهـــــ !

دلمـــ واسهــ همتونـــــ تنگــــــیــدهـــــ بــود!

وایـــــــــــــ یه عالمهـــ حرفـــــ دارمـــ واسهـ گفتنـــ ولی خب حوصلهـــــ ندارم بنویسمـ!

اووووووومــــ خب یکمش رامیگم!

تابستونـــ کهــ به الافی گذشتـــ! فقط ازاونجایی که میگن فیزیک۲خلی سخته؛رفتم

کلاس فیزیک،تازه اونم حالشو نداشتمــــــ !

هیــــــــــــ تنبل خودتی! من فقط ترجیح میدم استراحت کنمـــ تاباانرژی کامل برمـــ

سراغ تجربی وبزنم توگوشــــــ پزشکیــ!!!!

امروز رفتمـــ قفسم رودیدمـــــ! قفسم ۳۵ کیلولاغرشده!!!!

بقیشم دیگهـــ خصوصیــــ!

البته فکر بدنکنید؛خداسنگتون میکنه هااااااااا؛ازمن گفتن بود!

به قول قفسم :باران باش تا آنکس کهـــ

لیاقت دارهــ ازباتو بودن لذت ببره

وآنکس که لیاقتت رونداره درتوغرق بشهـ .

خب دیگهــــ بایدبلمـــ بابایییییییــــ !

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

کســی چــه  مے دانــد

کــه من هــوش و حـواســم را

لابـلاے تــه ریـش مردانــه ات

گـم کرده ام!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط عاشق خدا| |

Design By : Mihantheme